محمد صالح الحسينى الترمذى ( كشفي )
352
مناقب مرتضوى ( فارسي )
منقبت : در تفسير حافظى و فخر رازى و ترجمة الخواص و صحايف و هداية السّعداء و ذخيرة الملوك مسطور است كه : « روزى امير المؤمنين روز جمعه بر منبر خطبه مىفرمود و در غايت بلاغت و فصاحت و جامهء كهنهء پرپيوند در بر و شمشيرى با بند ليف خرما در دست مبارك داشت . عبد اللّه بن عباس 5763224 خ 0 11 خ به خاطر آورد كه اين مناسب حال ستودهمآل امير المؤمنين 6763224 خ 0 12 خ نيست . آن حضرت به علم ولايت بر ارادهاش مشرف 7763224 خ 0 13 خ گشته به زبان معجز بيان فرمود : لقد رقعت مرقعى هذه حتى استحييت من راقعها . ما لعلىّ من زينة الدنيا ! كيف افرح بلذة يفنى و نعيم لا يبقى ! و كيف اشبع و حول الحجاز بطون غرثى ! و كيف ارضى بان اسمى امير المؤمنين و لا اشاركهم فى خشونة العيش و شدائد الضرّ و البلوى ! يعنى ، به تحقيق چندان رقعه بر رقعه دوزانيدم و وصله بر وصله پوشانيدم كه از دوزندهء آن شرمسار گرديدم . على را با زينت دنيا چه كار كه گلشن خار است و نوش نيش ! و چگونه شاد باشم به لذتى كه به اندك زمانى بسر آيد و به معرض فنا درآيد ! و چگونه سير خورم كه در ولايت حجاز شكمها گرسنه باشد و از غايت جوع در اضطراب مخمصه ! يا چگونه راضى باشم به آنكه مؤمنان مرا امير خوانند و مقتدا و پيشواى خود دانند و من در دشوارىها با ايشان شريك نباشم و در گرسنگى و تنگى معيشت با ايشان موافقت نكنم ! » راوى گويد : بعد از استماع اين كلمات با بركات ، حاضران مجلس فردوس آيين بسيار گريستند . منقبت : در مجلّد اول حبيب السّير مسطور است كه : « عقيل برادر حقيقى امير المؤمنين - كرّم اللّه وجهه - از ممرّ تنگى معيشت نزد معاويه رفت ؛ زيرا كه از بيت المال هر روز دو درم وظيفه داشت . داعيه كرد كه چيزى بر آن اضافت شود تا به فراغت معيشت تواند نمود . اندك طعامى ترتيب داده ، امير المؤمنين را به شبى به ضيافت طلبيد و در اثناى گفت و شنيد اظهار افلاس نموده التماس كرد كه چيزى بر وظيفهء او زياده شود . امير پرسيد : وجه اين دعوت را از كجا به هم رسانيدى ؟ گفت : چند گاه هر روز يك درهم و نيم خرج كرده و نيم درم را جمع كرده به ما يحتاج اين طعام صرف نمودم . امام المتقين فرمود : بر اين تقدير ، وجه معاش يك درم و نيم كفايت است ؛ چرا از ضيق معيشت شكايت مىكنى ؟ عقيل نوبت ديگر در طلب مبالغه نمود . امير المؤمنين از او آهنى پنهان در شعلهء چراغ داغ كرده بود ، ناگاه بر دستش نهاد . او مضطرب شد گفت : اى برادر ، چرا دست مرا سوختى ؟ فرمود : چون تو اين قدر تحمل آتش دنيا